تبليغاتX
سپیده - ورود آزاد - پیر و جوون
بوستانی از همه چیز
 فایده
شما که لطف کردید و تا اینجا اومدید یه نگاهی هم به ((پیوندهای روزانه )) بندازید.متشکرم.
|+| نوشته شده توسط داداشی در پنجشنبه 1387/07/25  |
 مناظره
  • مناظره مأمون با اسحاق

مأمون در دوران خلافت خود، بنا به مصالح سياسى و يا شايد از روى عقيده،

 به تشيع خود و قبول برترى حضرت على "ع" تظاهر مى كرد. روزى در يك

انجمن علمى كه چهل تن از دانشمندان عصر خود و از آن جمله اسحاق

راگردآورده بود، رو به آنان كرد و گفت:

روزى كه پيامبر خدا مبعوث به رسالت شد بهترين عمل چه بود؟

اسحاق در پاسخ گفت: ايمان به خدا و رسالت پيامبر او.

مأمون مجدداً پرسيد: آيا سبقت به اسلام و عداد بهترين عمل نبود؟

اسحاق گفت: چرا؛ در قرآن مجيد مى خوانيم: و السابقون السابقون اولئك

المقربون و مقصود از سبقت در آيه همان پيشقدمى در پذيرش اسلام است.

مأمون باز پرسيد: آيا كسى بر على در پذيرش اسلام سبقه جسته است يا

 اينكه على نخستين كس از مردان است كه به پيامبر ايمان آورده است؟

اسحاق گفت: على نخستين فردى است كه به پيامبر ايمان آورد، اما روزى

كه او ايمان آورد كودكى بيش نبود و نمى توان براى چنين اسلامى ارزش

قائل شد؛ اما ابوبكر، اگر چه بعدها ايمان آورد، ولى روزى كه به صف

خداپرستان پيوست فرد كاملى بود و لذا ايمان و اعتقاد او در آن سن ارزش

ديگرى داشت.

مأمون پرسيد: على چگونه ايمان آورد؟ آيا پيامبر او را به اسلام دعوت كرد يا

 اينكه از طرف خدا به او الهام شد كه آيين توحيد و روش اسلام را بپذيرد؟ هرگز نمى توان گفت كه اسلام حضرت على "ع" از طريق الهام از جانب خدا

 بوده است، زيرا لازمه ى اين فرض اين است كه ايمان وى بر ايمان پيامبر

برترى داشته باشد، به دليل اينكه گرويدن پيامبر به توسط جبرئيل و

راهنمايى او بوده است نه اينكه از جانب خدا به وى الهام شده باشد.

حال، چنانچه ايمان حضرت على "ع" در پرتو دعوت پيامبر بوده، آيا پيامبر از

پيش خود اين كار را انجام داده يا به دستور خدا بوده است؟ هرگز نمى توان

گفت كه پيامبر اكرم "ص" حضرت على "ع" را بدون امر و اذن خد به اسلام

|؛دعوت كرده است و قطعاً بايد گفت كه دعوت حضرت على "ع" به اسلام از

 جانب پيامبر به فرمان خدا بوده است. آياخداى حكيم دستور مى دهد كه

پيامبرش كودك غير مستعدى كه ايمان و عدم ايمان او يكسان است دعوت

به اسلام كند؟ لذا بايد گفت كه شعور و درك امام در دوران كودكى به حدى

 بوده كه ايمان وى با ايمان بزرگسالان برابرى مى كرده است. [ عقدالفريد،

 ج 3، ص 43: پس از اسحاق، جاحظ در كتاب العثمانية اين اشكال را تعقيب

 كرده است و ابوجعفر اسكافى در كتاب نقض العثمانية به طور گسترده

 پيرامون اشكال به بحث و پاسخ پرداخته است. و تمام گفتگوها را ابن ابى

الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه "ج 13 ص 218 تا 295" آورده است. ]

جا داشت كه مأمون در اين باره پاسخ ديگر نيز بگويد. اين پاسخ براى

كسانى مناسب است كه در بحثهاى ولايت وامامت اطلاعات گسترده اى

داشته باشند و خلاصه ى آن اين است:

هرگز نبايد به اولياى الهى از ديد يك فرد عادى نگريست و دوران صباوت آنان

 را همانند دوران كودكى ديگران دانست و از نظر درك و فهم يكسان

انگاشت. در ميان پيامبران نيز كسانى بودن كه در كودكى به عاليترين درجه

 از فهم وكمال و درك حقايق رسيده بودند و در همان ايام صباوت شايستگى

 داشتند كه خداوند سبحان سخنان حكيمانه ومعارف بلند الهى را به آنان

بياموزد. درباره ى حضرت يحيى "ع" قرآن كريم چنين آورده است:

يا يحيى خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبياً. "مريم: 12"

اى يحيى! كتاب را با كمال قدرت "كنايه از عمل به تمام محتويات آن" بگير؛ و

 ما به او حكمت داديم در حالى كه كودك بود.

برخى مى گويند كه مقصود از حكمت در اين آيه نبوتاست و برخى ديگر

احتمال مى دهند كه مقصود از آن معارف الهى است. در هر صورت، مفاد آيه

 حاكى است كه انبيا و اولياى الهى با يك رشته استعدادهاى خاص

 وقابليتهاى فوق العاده آفريده مى شوند و حساب دوران كودكى آنان با

كودكان ديگر جداست.

حضرت مسيح "ع" در نخستين روزهاى تولد خود، به امر الهى، زبان به

سخن گشود و گفت:

من بنده ى خدا هستم؛ به من كتاب داده شده و پيامبر الهى شده ام.

 [ مريم: 30. ]

در حالات پيشوايان معصوم نيز مى خوانيم كه آنان در دوران كودكى پيچيده

ترين مسائل عقلى و فلسفى و فقهى را پاسخ مى گفتند. [ از باب نمونه

سؤالهاى پيچيده اى كه ابوحنيفه از حضرت كاظم "ع" و يحيى ابن اكثم از

حضرت جواد "ع" مى كردند وپاسخهايى كه مى شنيدند در كتابهاى حديث و

 تاريخ ضبط شده است. ] بارى، كار نيكان را نبايد با كار خود قياس كنيم و

 ميزان درك و فهم كودكان خود را مقياس ادراك دوران كودكى پيامبران و

پيشوايان الهى قرار دهيم. [ اميرالمؤمنين مى فرمايد: لا يقاس بآل محمد

 "ص" من هذه الامة احد: هيچ فردى از افراد اين امت با فرزندان و خاندان

پيامبر اسلام برابرى نمى كند. نهج البلاغه، خطبه دوم. ]

www.abrar.dom.ir

 

|+| نوشته شده توسط داداشی در پنجشنبه 1387/07/25  |
 داستان قرآنی

 

سه گنه کار خوش عاقبت (داستان زیبای سوره توبه)

علاوه بر آن که در سفر تَبوک، گروهی از منافقین مدینه، و بهانه جویان اَعراب با رسول خدا (ص) همراهی نکردند و در مدینه ماندند سه نفر از مردان با ایمان هم بی هیچ شک و نفاقی و با نداشتن هیچ عذر و بهانه ای توفیق همراهی با رسول خدا را نداشتند و در مدینه ماندند: « کَعب بن مالک»، « مرارة بن ربیع» و « هلال بن امیه واقفی» که از نیکان صحابه رسول خدا بودند اما از همراهی با وی کناره گرفتند و در جنگ تبوک همراه مسلمانان بیرون نرفتند بلکه به انتظار بازگشت رسول خدا در مدینه ماندند، و کاری مانند کار منافقان مدینه و اعراب اطراف مدینه مرتکب شدند (همان کسانی که جان خود را از رسول خدا دریغ داشتند، و آسودگی را بر رنج و مشقت جهاد ترجیح دادند و از پیشامدهای جنگ به هراس افتادند. همانان که خدای متعال در آیه¬های سورۀ توبه آن¬ها را نکوهش می کند و به سختی مورد ملامت و سرزنش قرار می¬دهد پیامبرش را می فرماید که: اگر مردند بر آن¬ها نماز نگزارد و بر گورهاشان نایستد و پس از این هم همراهی آنان را قبول نکند)

خدا خوش نداشت که از این سه نفر مؤمن با إخلاص، کاری کم یا بیش شبیه کار منافقان سر زند و در پایان کار هم به صریح قرآن مجید توبۀ آنان را پذیرفت. یکی از این سه نفر «کعب بن مالک» شاعر رسول خدا است و او خود داستان تخلف از رسول خدا و مشکلاتی که د راین راه پیش آمد و تأدیبی که رسول خدا فرمود و سرانجام قبول توبه را مطابق آنچه مورخان و محدثان اسلامی از جمله:این اسحاق در سیره و بخاری و مسلم در دو کتاب خودشان روایت کرده¬اند، چنین شرح می دهد و می گوید: « در هیچ یک از جنگ های رسول اکرم جز در جنگ « تبوک» کناره گیری نکردم، چرا، در جنگ بدر هم همراه نبودم اما رسول خدا أحدی را در تخلف از بدر مورد ملامت قرار نداد زیرا که او فقط به قصد کاروان تجارت قریش بیرون رفته بود و خدای متعال را مسلمانان و مشرکان را بدون پیش بینی آنان در مقابل هم قرار داد.» من در شب عقبه هنگامی که پیمان اسلام می بستیم، در حضور رسول خدا بودم و هر چند آوازه و شهرت جنگ بدر در میان مردم بیشتر است ,لیکن من دوست ندارم که به جای شرکت در بیعت عقبه در جنگ بدر شرکت می کردم. داستان من در جنگ تبوک این بود که من هرگز نیرومندتر و توانگر تر از روز تبوک که همراه رسول خدا نرفتم – نبودم. به خدا سوگند هرگز پیش از آن روز نشده بود که من دو شترسواری داشته باشم، اما آن روز دو شتر آمادۀ سواری داشتم. رسول خدا هیچ گاه رهسپار جنگی نمی¬شد، مگر آن که به عنوان دیگری مقصد خود را نهفته می¬داشت تا آن که این غزوه پیش آمد و چون رسول خدا(ص) در گرمای شدید تابستان حرکت می کرد و راهی دور و بیابانی هولناک در پیش داشت و با دشمنی انبوه روبه¬رو می¬شد مقصد خود را آشکار برای مسلمانان بیان داشت تا چنان که باید آمادۀ جنگ شوند

مسلمانانی که همراه رسول خدا رفته بودند بسیار بودند و دفتری هم که نام آنان را ثبت کند در کار نبود و هر مردی می خواست کناره¬گیری کند گمان می داشت که تا وحی خدا دربارۀ او نازل نشود امر او بر رسول خدا پوشیده خواهد ماند. رسول خدا (ص) هنگامی رهسپار تبوک می شد که میوه¬ها و سایه¬ها دل پذیر بود. شخص رسول خدا ومسلمانان با توفیق خود را آمادۀ حرکت ساختند. من هم بامداد از خانه بیرون آمدم تا خود را آمادۀ سفر کنم اما بی آن که کاری انجام دهم به خانه بازگشتم و با خود می گفتم هنوز می توانم همراهی کنم, اما توفیق پیدا نمی کردم تا مردم سفری شدند, و پیغمبر و همراهانش روبه راه نهادند و هنوز من هیچ گونه آمادگی برای حرکت و همراهی نداشتم .با خود گفتم: یکی دو روز بعد آماده می شوم و خود را می رسانم.

با مدادی پس از حرکت رسول خدا از خانه بیرون آمدم تا خود را مجهز کنم اما کاری نکرده به خانه بازگشتم. بامداد فردا به همان قصد از خانه بیرون آمدم باز کاری نکرده به خانه بازگشتم. وضع من این بود تا لشگریان اسلامی با شتاب پیش رفتند، و هرچند می¬خواستم به هر وضعی شده حرکت کنم و خود را به آنان برسانم- و کاش رفته بودم- اما توفیق نیافتم. پس از رفتن رسول خدا(ص) هر گاه از خانه بیرون می رفتم و در میان مردم می گشتم، از این که جز منافقی بدنام، یا ناتوانی معذور، کسی را نمی¬دیدم افسرده خاطر می¬شدم.

رسول خدا (ص) تا تبوک نامی از من نبرده بود، اما هنگامی که در تبوک در میان اصحاب نشسته بود پرسیده بود کعب چه کرد؟ مردی از « بنی سلمه » پاسخ داده بود: ای رسول خدا، جامه¬های فاخر و کبر فروشی او را در مدینه نگه داشته است.« مُعاذ بن جبل» گفته بود: چه بد گفتی، به خدا سوگند ای رسول خدا ما از کعب جز خوبی ندیده¬ایم و رسول خدا دیگر سخن نگفته بود. چون خبر را یافتم که رسول خدا (ص) به مدینه باز می گردد، اندوه من تازه شد. در فکر بهانه جویی و دروغ گفتن بر آمدم. با خود گفتم که با خشم رسول خدا چه خواهم کرد؟ و از هر خردمندی که در خاندانم بود کمک می خواستم. پس چون گفتند که ورود رسول خدا نزدیک شده، اندیشۀ باطل از من دور شد و دانستم که هرگز با دروغ پردازی از خشم او رهایی نخواهم داشت، و تصمیم گرفتم که نزد وی راست بگویم. رسول خدا (ص) از راه رسید، و به عادت معمول خویش ابتدا به مسجد رفت و دو رکعت نماز خواند، و سپس برای ملاقات با مردم نشست، و چون این کار به انجام رسید، بازماندگان از جهاد که هشتاد و چند نفر بودند، شرفیاب می شدند، و نزد آن حضرت به عذر خواهی و قسم خوردن می پرداختند. رسول خدا هم اظهارات آنان را می پذیرفت و با آنان بیعت می کرد و بر ایشان از خدا مغفرت می خواست، و باطنشان را به خدا وامی گذاشت.

من هم شرفیاب شدم. چون سلام کردم تبسّمی کرد که نشانی از خشم داشت. سپس گفت: پیش بیا. جلو رفتم و در پیش روی او نشستم آن گاه به من گفت: چرا عقب ماندی؟ مگر شتر سواری خود را نخریده بودی؟ گفتم: چرا، به خدا سوگند ای رسول خدا اگر نزد شخص دیگری از مردم دنیا نشسته بودم تصوّر می کردم که با معذرت خواهی از خشم وی در امان خواهم ماند، اما اکنون به خدا سوگند یقین دارم که اگر امروز با سخنی دروغ، تورا از خود خشنود سازم، به زودی خدا تورا از راه وحی بر من به خشم خواهد آورد. اما اگر راست بگویم و از آن در خشم شوی امیدوارم در نتیجه آن راستی خدا از من بگذرد. نه به خدا سوگند عذری نداشتم، به خدا سوگند هرگز نیرومندتر و توانگرتر از روزی که با تو همراهی نکردم، نبوده ام .رسول خدا گفت: راست گفتی، برخیز تا خدا درباره ات چه فرماید. برخاستم و می رفتم که مردانی از «بَنی سَلِمَه»نیز برخاستند و به دنبال من آمدندو گفتند: به خدا سوگند پیش از این از تو گناهی ندیده ایم اما امروز تو را درمانده یافتیم

چرا تو هم مانند دیگران نزد رسول خدا عذر نیاوردی تا برای توهم استغفار کند و گناه تو هم آمرزیده شود؟به خدا سوگند به قدری اصرار ورزیدند که خواستم برگردم و خود را در آنچه گفته بودم، نزد رسول خدا تکذیب کنم. اما از آنان پرسیدم که آیا شخص دیگری نیز مانند من گرفتار شده است؟ گفتند: آری. دو مرد دیگر هم مانند تو اعتراف کردند و همان پاسخی را که رسول خدا به تو گفت شنیدند. گفتم: آن دو مرد کیستند؟ گفتند:«مُرارة بن رَبیع امری» و«هِلال بن أُمَیَّۀ واقفی». بدین ترتیب دو مرد شایسته از اهل بدر را نام بردند که شایستگی پیروی داشتند، و با شنیدن نام آن دو از تردید بیرون آمدم. رسول خدا(ص) از میان همه کسانی که همراه او نرفته بودند تنها مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر بازداشت کرد، و ناچار از مردم کناره گرفتیم و آنها هم از ما رمیدند و کار ما به آنجا کشید که من حتی خودم را هم نمی شناختم و زمین در نظرم بیگانه و جز آن زمینی بود که می شناختم، و پنجاه شب و روز وضع ما به این ترتیب برگزار شد. مُرارَه و هِلال بیچاره خانه نشین شدند و کار آن دو نفر گریه بود. لیکن من که از آن دو جوانتر و شکیباتر بودم از خانه بیرون می رفتم و به نماز جماعت مسلمانان حاضر می شدم و در بازار ها رفت و آمد می کردم، اما هیچ کس با من سخن نمی گفت.

هنگامی که رسول خدا (ص) بعد از نماز می نشست نزد وی می رفتم و سلام می کردم و با خود می گفتم: آیا جواب سلام مرا هر چند آهسته هم باشد داد، یا نه! سپس نزدیک او به نماز می ایستادم و زیر چشمی به او می نگریستم. هر گاه سرگرم نماز خود بودم به من می نگریست اما چون به او متوجه می شدم از من روی گردان می شد. چون از بی مهری مردم به ستوه آمدم، به راه افتادم و از دیوار باغ پسر عموی خود «اَبو قَتاده» که او را بیش از هم کس دوست می داشتم بالا رفتم و بر او سلام کردم، اما به خدا سوگند که جواب سلام مرا نداد. گفتم: ای «ابو قتاده» تو را به خدا سوگند، می دانی که من خدا و رسولش را دوست می دارم؟ جوابی نداد. دیگر بار او را سوگند دادم باز خاموش ماند، سومین بار که سخن خود را تکرار کردم و او را سوگند دادم گفت: خدا و رسولش بهتر می دانند. پس اشک من فرو ریخت و از همان راهی که آمده بودم باز گشتم وسپس روانه بازار شدم.

در بازار مدینه راه می رفتم که ناگاه یکی از « نََبَطیان » شام که برای فروش خواروبار به مدینه آمده بود از من سراغ می گرفت و می¬گفت: « کعب بن مالک » را که به من نشان می دهد؟ مردم مرا به او نشان دادند تا نزد من آمد، و نوشته ای از پادشاه «غسّانی» (جبلة بن أیهم، یا حارث بن ابی شمر غسانی) به من داد که در آن نوشته بود:« اما بعد، خبر یافته ام که سرورت بر تو جفا کرده است. با آن که تحمل خواری و زبونی را خدا بر تو واجب نکرده است، نزد ما بیا تا با تو همراهی کنیم». چون نامه را خواندم گفتم: این هم جزء گرفتاری است، راستی کار من بجای کشیده است که مردی مشرک در من طمع ورزد. آنگاه بر سر تنور آتش رفتم و نامه را در تنور افکندم.

چهل روز از گرفتاری ما گذشته بود که ناگاه، «خُزَیمَة بن ثابت» فرستادۀ رسول خدا (ص) نزد من آمد و گفت: رسول خدا (ص) می فرماید: که از همسرت کناره¬گیری کنید. گفتم: طلاقش دهم؟ وگرنه باید چه کنم؟ گفت: نه، بلکه از او کناره گیری کن و نزدیکش مرو رسول خدا نزد هِلال و مُراره کس فرستاد تا از زنان خود کناره گیری کنند. پس به همسرم گفتم: پیش پدر و مادرت برو و نزد آنان بمان تا خدا تکلیف مارا روشن سازد. زن «هلال بن اُمیه» (خَوله دختر عاصم) نزد رسول خدا رفت و گفت: ای رسول خدا، « هلال بن امیه» پیری از کار افتاده است، و خدمت گذاری ندارد، اجازه می دهی اورا خدمت کنم؟ فرمود: عیبی ندارد، اما به تو نزدیک نشود. زن هلال گفت: به خدا سوگند که اورا به من رغبتی نیست، و از روزی که این پیشامد شده است تا امروز کار او گریه است و چشم او در خطر است.

 

یکی از بستگانم به من گفت: اکنون که رسول خدا (ص) زن هلال را اجازه دادتا نزد شوهرش بماند و او را خدمت کند، کاش تو هم برای زنت اجازه می گرفتی. گفتم: به خدا سوگند در این موضوع از رسول خدا چیزی نمی خواهم، چه من مرد جوانی هستم و نمی دانم که هر گاه با وی صحبت کنم به من چه پاسخ خواهد داد. ده روز دیگر هم بدین وضع سپری شد،و مدتی که مردم به فرمان رسول خدا (ص) با ما سخن نمی گفتند به پنجاه روز رسید. بامداد شب پنجاهم بود که روی بام یکی از اطاق های خانۀ خود نماز صبح را خواندم و در حالی که از جان خود به تنگ آمده بودم، و زمین فراخ پهناور به من تنگ آمده بود (چنان که خدای متعال در قرآن مجید یادآور شده است )، ناگهان آواز فریاد کننده ای از بالای کوه «سَلع» به گوشم رسید که با صدای بلند فریاد می کرد:ای«کَعب بن مالک» مژده باد تورا. پس به سجده افتادم و دانستم گشایشی پیش آمده است.رسول خدا (ص) بعد از نماز صبح، قول توبه ما را نزد پروردگار اعلام کرده بود، و مردم برا ی بشارت دادن به ما به راه افتاده بودند.

کسانی برای مژده رساندن نزد هلال و مراره رفتند، و اسب سواری (زُبَیر بن عَوّام) هم برای بشارت دادن به من بتاخت می آمد. در این میان مردی از قبیلۀ «أسلَم»(حمزة بن عَمرو أسلمی) بر کوه سلع بالا رفت و فریاد کرد: و صدای او تندروتر از اسب بود و زودتر رسید، و بدین جهت هنگامی که خودش برای بشارت دادن نزد من آمد، دو جامۀ خود را از تن بیرون آوردم و به مژدگانی بر تن او پوشاندم، با آنکه به خدا سوگند در آن روز، جز همان دو جامه لباسی نداشتم و دو جامۀ دیگر عاریه گرفتم و پوشیدم. آنگاه نزد رسول خدا رهسپار شدم. در بین راه مردم دسته دسته، به من می رسیدند و به عنوان تهنیت می گفتند: مبارک باد تو را که خدا توبه ات را پذیرفت. وارد مسجد شدم و دیدم که رسول خدا (ص) در میان مردم نشسته است

1-     سورۀ توبه، آیۀ 118.

www.abrar.dom.ir

 

 

|+| نوشته شده توسط داداشی در سه شنبه 1387/07/16  |
 حدیث

حضرت امام علی (ع):

لَو سَکَتَ الجاهِل مَا اختَلفَ الناس

اگر نادان خاموش می شد مردم دچاراختلاف نمی شدند.

میزان الحکمه ح 4853

 

|+| نوشته شده توسط داداشی در جمعه 1387/07/12  |
 داستان قرآنی

اصحاب اخدود

يكى از جماعت‏هاى الگو در قرآن، كه با افتخار و عزت از آنها ياد شده است، كشتگان اخدود مى‏باشند. قرآن در سوره بروج از آنها و سرنوشت عبرت آموز، ومقاومت جانانه‏شان در راه عقيده توحيدى سخن گفته است؛

قُتِلَ أَصْحابُ الأُخْدُودِ * النّارِ ذاتِ الوَقُود * إِذ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ * وَهُمْ عَلى‏ ما يَفْعَلُونَ بِالمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ؛(1)

كشته شدند ياران گودال (خندق)؛ همان آتش مايه دار و انبوه. آن‏گاه كه آنان بالاى‏آن‏خندق به تماشا نشسته بودند. و خود بر آنچه بر سر مؤمنان مى‏آوردند، گواه‏بودند.

ماجراى اصحاب اخدود از حيث تاريخى با اختلاف بسيار روايت شده است. طورى كه نمى‏توان نظر قطعى درباره مصداق واقعى و زمان وقوع آن اظهار نمود.

هرچند در برخى ترجمه‏ها و تفسيرها اصحاب اخدود لقب كسانى دانسته شده كه گروهى از مؤمنان را به خاطر عقيده و ايمان به توحيد در گودال‏هاى آتش سوزانيده‏اند، اما مشهور اين است كه اصحاب اخدود همان مؤمنان شهيدند.(2)

1. اصحاب اخدود، اسوه جان نثارى در راه توحيد

بارزترين صفت اصحاب اخدود كه آنان را به مقام الگويى مى‏رساند، جانفشانى و فداكارى بى‏دريغ در راه اعتقاد توحيدى است.

 با پذيرفتن هر يك از روايات تاريخى موجود در مورد چگونگى و مصداق قصه اصحاب اخدود، آنچه مسلم و يقينى است، مقاومت و رشادت اين گروه دربرابر تهديدهاى جدى سركردگان كفر است، كه مى‏خواستند زندگى دنيا را به بهاى ايمان به آنها دهند و اينان بر ايمان خويش تا آخرين لحظه پاى فشردند؛

وَما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ العَزِيزِ الحَمِيدِ.(3)

و بر آنان عيبى نگرفته بودند جز اينكه به خداى ارجمند ستوده ايمان آورده بودند.

ديدگاه مشهور درباره ماجراى اصحاب اخدود كه مورد اعتراف بيشتر مفسران و سيره‏نويسان است را به طور خلاصه از سيره ابن‏هشام مى‏آوريم:

ذونواس با سربازانش به‏سوى آنها رهسپار شد و به يهوديت دعوتشان كرد و ميان كشته‏شدن ودين يهود، مختارشان ساخت.

 پس كشته شدن را برگزيدند و چاله‏هايى (اخدود) برايشان حفرنمود و بسيارى را سوزاند و بسيارى را با شمشير كشت و مثله‏كرد تا به نزديك بيست هزار شدند و آيات سوره بروج در شأن ذونواس و سپاهش نازل گشت.(4)

شرح بيشتر ماجرا، بنا به نقل على بن ابراهيم قمى در تفسير سوره بروج چنين است:

اصحاب اخدود كشته شدند و سبب آن اين بود كه ذونواس آخرين پادشاه از ملوك حمير، حبشيان را به حمله به سرزمين يمن واداشت و خود به دين يهود درآمد و حميريان را به اين آيين فرمان داد و خود را يوسف ناميد. مدتى بدين‏سان گذشت تا بدو خبر رسيد كه در نجران بازماندگان قومى نصرانى به‏سرمى‏برند كه دين عيسى و حكم انجيل را گردن مى‏نهند و پيشوايشان عبدالله بن بريامن است.

اطرافيان پادشاه، او را به عزيمت به سوى آن قوم و تحميل آيين يهود برايشان تشويق كردند. پس حركت كرد تا به نجران رسيد و هر كس را بر دين نصرانيت بود، گرد آورد. آن‏گاه دين يهود را بر آنان عرضه كرد اما آنها امتناع كردند. وى با آنان مجادله نمود اما جز ابا و امتناع نديد.

 سرانجام آنها كشته شدن را بر ورود به آيين يهود برگزيدند. ذونواس براى آنها گودال‏هايى حفر كرد و هيزم در آن بنهاد و آتش به پا كرد. گروهى از ايشان به آتش سوختند، گروهى ديگر با شمشير مثله شدند تا شمار سوختگان و كشتگان به بيست هزار رسيد و تنها يكى از ايشان به‏نام دوس با اسب خود گريخت.(5)

بنابراين، آنچه از مجموع روايات مشهور برمى‏آيد اين است كه اصحاب اخدود آزادانه، مرگ را بر دين جبرى و تحميلى و آيين منسوخ ترجيح دادند و از دين بر حق مسيحيت كه آخرين رسالت معتبر در زمانشان بود، بيرون نشدند و فرجامشان شهادت و سعادت عقبا گشت.


1 - بروج (85) آيات 4 - 7.
2 - بعضى از مفسران، آيه قتل اصحاب الاخدود را در مقام خبر نمى‏گيرند و نفرين و لعن تلقى مى‏كنند (خزائلى، اعلام قرآن، ص 135) و علامه طباطبايى نيز جزء اين عده است (الميزان، ج 20، ص 371) كه در اين صورت، اين گروه از موضوع بحث ما خارج و در زمره الگوهاى كفر قرار مى‏گيرند.
البته صرف نظر از مصداق لفظ اصحاب‏اخدود، مراد ما قربانيان اين واقعه است كه جان خود را در راه عقيده توحيدى فدا كردند.
3 - بروج (85) آيه 8.
4 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 35.
5 - تفسير قمى، ص 719 (به نقل از: محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 14، ص 438 و 439).
|+| نوشته شده توسط داداشی در چهارشنبه 1387/07/10  |
 تبریک
|+| نوشته شده توسط داداشی در سه شنبه 1387/07/09  |
 یک آیه یک پند

 

بگو اگر اهل دعا نباشید خداوند اعتنایی به شمانخواهد کرد.(فرقان/77)

 

|+| نوشته شده توسط داداشی در سه شنبه 1387/07/09  |
 شعر

کنون هر ساعتی غم بیش دارم

که روز واپسین در پیش دارم

خداوندا درآن دم یاریی ده

زوصلت بنده رابیداریی ده

درآن ساعت زشیطانم نگه دار

زظلمت نور ایمانم نگه دار

عطار

|+| نوشته شده توسط داداشی در سه شنبه 1387/07/09  |
 مداحی شب 21 سال 87
 

حاج محمود کریمی قسمت۱

حاج محمود کریمی قسمت ۲

حاج محمود کریمی قسمت۳

حاج محمود کریمی قسمت۴

حاج محمود کریمی قسمت۵

حاج محمود کریمی قسمت۶

منبع : سایت فطرس

www.bafroee.blogfa.com

 

|+| نوشته شده توسط داداشی در دوشنبه 1387/07/01  |
 
 
بالا