مأمون در دوران خلافت خود، بنا به مصالح سياسى و يا شايد از روى عقيده،
به تشيع خود و قبول برترى حضرت على "ع" تظاهر مى كرد. روزى در يك
انجمن علمى كه چهل تن از دانشمندان عصر خود و از آن جمله اسحاق
راگردآورده بود، رو به آنان كرد و گفت:
روزى كه پيامبر خدا مبعوث به رسالت شد بهترين عمل چه بود؟
اسحاق در پاسخ گفت: ايمان به خدا و رسالت پيامبر او.
مأمون مجدداً پرسيد: آيا سبقت به اسلام و عداد بهترين عمل نبود؟
اسحاق گفت: چرا؛ در قرآن مجيد مى خوانيم: و السابقون السابقون اولئك
المقربون و مقصود از سبقت در آيه همان پيشقدمى در پذيرش اسلام است.
مأمون باز پرسيد: آيا كسى بر على در پذيرش اسلام سبقه جسته است يا
اينكه على نخستين كس از مردان است كه به پيامبر ايمان آورده است؟
اسحاق گفت: على نخستين فردى است كه به پيامبر ايمان آورد، اما روزى
كه او ايمان آورد كودكى بيش نبود و نمى توان براى چنين اسلامى ارزش
قائل شد؛ اما ابوبكر، اگر چه بعدها ايمان آورد، ولى روزى كه به صف
خداپرستان پيوست فرد كاملى بود و لذا ايمان و اعتقاد او در آن سن ارزش
ديگرى داشت.
مأمون پرسيد: على چگونه ايمان آورد؟ آيا پيامبر او را به اسلام دعوت كرد يا
اينكه از طرف خدا به او الهام شد كه آيين توحيد و روش اسلام را بپذيرد؟ هرگز نمى توان گفت كه اسلام حضرت على "ع" از طريق الهام از جانب خدا
بوده است، زيرا لازمه ى اين فرض اين است كه ايمان وى بر ايمان پيامبر
برترى داشته باشد، به دليل اينكه گرويدن پيامبر به توسط جبرئيل و
راهنمايى او بوده است نه اينكه از جانب خدا به وى الهام شده باشد.
حال، چنانچه ايمان حضرت على "ع" در پرتو دعوت پيامبر بوده، آيا پيامبر از
پيش خود اين كار را انجام داده يا به دستور خدا بوده است؟ هرگز نمى توان
گفت كه پيامبر اكرم "ص" حضرت على "ع" را بدون امر و اذن خد به اسلام
|؛دعوت كرده است و قطعاً بايد گفت كه دعوت حضرت على "ع" به اسلام از
جانب پيامبر به فرمان خدا بوده است. آياخداى حكيم دستور مى دهد كه
پيامبرش كودك غير مستعدى كه ايمان و عدم ايمان او يكسان است دعوت
به اسلام كند؟ لذا بايد گفت كه شعور و درك امام در دوران كودكى به حدى
بوده كه ايمان وى با ايمان بزرگسالان برابرى مى كرده است. [ عقدالفريد،
ج 3، ص 43: پس از اسحاق، جاحظ در كتاب العثمانية اين اشكال را تعقيب
كرده است و ابوجعفر اسكافى در كتاب نقض العثمانية به طور گسترده
پيرامون اشكال به بحث و پاسخ پرداخته است. و تمام گفتگوها را ابن ابى
الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه "ج 13 ص 218 تا 295" آورده است. ]
جا داشت كه مأمون در اين باره پاسخ ديگر نيز بگويد. اين پاسخ براى
كسانى مناسب است كه در بحثهاى ولايت وامامت اطلاعات گسترده اى
داشته باشند و خلاصه ى آن اين است:
هرگز نبايد به اولياى الهى از ديد يك فرد عادى نگريست و دوران صباوت آنان
را همانند دوران كودكى ديگران دانست و از نظر درك و فهم يكسان
انگاشت. در ميان پيامبران نيز كسانى بودن كه در كودكى به عاليترين درجه
از فهم وكمال و درك حقايق رسيده بودند و در همان ايام صباوت شايستگى
داشتند كه خداوند سبحان سخنان حكيمانه ومعارف بلند الهى را به آنان
بياموزد. درباره ى حضرت يحيى "ع" قرآن كريم چنين آورده است:
يا يحيى خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبياً. "مريم: 12"
اى يحيى! كتاب را با كمال قدرت "كنايه از عمل به تمام محتويات آن" بگير؛ و
ما به او حكمت داديم در حالى كه كودك بود.
برخى مى گويند كه مقصود از حكمت در اين آيه نبوتاست و برخى ديگر
احتمال مى دهند كه مقصود از آن معارف الهى است. در هر صورت، مفاد آيه
حاكى است كه انبيا و اولياى الهى با يك رشته استعدادهاى خاص
وقابليتهاى فوق العاده آفريده مى شوند و حساب دوران كودكى آنان با
كودكان ديگر جداست.
حضرت مسيح "ع" در نخستين روزهاى تولد خود، به امر الهى، زبان به
سخن گشود و گفت:
من بنده ى خدا هستم؛ به من كتاب داده شده و پيامبر الهى شده ام.
[ مريم: 30. ]
در حالات پيشوايان معصوم نيز مى خوانيم كه آنان در دوران كودكى پيچيده
ترين مسائل عقلى و فلسفى و فقهى را پاسخ مى گفتند. [ از باب نمونه
سؤالهاى پيچيده اى كه ابوحنيفه از حضرت كاظم "ع" و يحيى ابن اكثم از
حضرت جواد "ع" مى كردند وپاسخهايى كه مى شنيدند در كتابهاى حديث و
تاريخ ضبط شده است. ] بارى، كار نيكان را نبايد با كار خود قياس كنيم و
ميزان درك و فهم كودكان خود را مقياس ادراك دوران كودكى پيامبران و
پيشوايان الهى قرار دهيم. [ اميرالمؤمنين مى فرمايد: لا يقاس بآل محمد
"ص" من هذه الامة احد: هيچ فردى از افراد اين امت با فرزندان و خاندان
پيامبر اسلام برابرى نمى كند. نهج البلاغه، خطبه دوم. ]
www.abrar.dom.ir